پنجره وا شد.، پنجره بسته شد.؛ پنجره وابسته شد!
گاهی وقتا فکر میکنی کلی حرف داری واسه گفتن واسه درددل کردن و تا میای خالی کنی هیچ چی به ذهنت نمیاد.
هم آشیون ما شاهد روزایی بود و هست که از عشق میگفتیم.از روزای تلخ و خوش با هم بودنمون. روزایی که من به شوق دیدنت میگذروندم و هنوزم میگذرونم. هم آشیون ما فهمیده ما چجور عاشقی هستیم. کافیه یه سر بزنیم به آرشیو و این یه سالو مرور کنیم.
وقتی میخونم یه حالی میشم،حال وهوای گریه کردن سراغم میاد و دلم میخواد یه جوری این بغضم بترکه. وقتی میخونم و می بینم اون چیزی که میخواستم نشد، وقتی می بینم نتونستم پای قولم بمونم داغون میشم. فکر میکنی چقدر این روزا برا من خوش میگذره. فکر میکنی چقدر تو ارامش مطلق به سر می برم. من استراحتمم شده غصه. تفریحمم شده فکر و خیال. دلم واسه صدات یه ذره شده ولی روی حرف زدنو ندارم. دارم روز شماری میکنم این روزای لعنتی تموم شه. از این عشقی که خدا تو قلبم کاشته ازین هدیه ای که خدا بهم بخشیده تو اوج بدبختی زندگیم خیلی خوشحالم. خوشحالم چون یه امیده واسم، یه امید شیرین که منو به زیستن وامیداره.زندگی که هدف توشه، زندگی که شیرینی اخر سراغ تلخیای روزمره اش میاد.
یه جا از شریعتی خونده بودم(جمله دقیق یادم نیس) که آدم باید با بهتر از خودش باشه تا باهاش زندگی کنه نه بازی!!! من با خیلی بهتر از خودم هستم که باعث شد از خیلی جهات خوب بشم ولی تو چی؟ هیچی فقط با بدیام سوختی و ساختی.

تو این یه سال همه باید فهمیده باشن من نقش آدم بده رو بازی کردم و تو همیشه خوب بودی. چقدر عذاب کشیدی و تو خودت ریختی.چقدر حرفا واسه گفتن داشتی و من با بی منطقی برخورد کردم باهاشون و طوری شد تو دیگه باهام درددل نکنی. آره هم اشیون شاهده من چجور عاشقی بودم. و حالا به کجا رسیدم.
هم آشیون شاهده چه روزایی به شوق روزای با تو بودن میخوندم و چه روزایی ناامید از پایداری عشقمون خوندنم رو بی فایده میدونستم و میذاشتم کنار. چقدر صبر کردی و میکنی عزیزم.
نمیدونم چرا دیگه الان و همیشه مطمئنم که بین ما اگه ازین بیشتر فاصله باشه،اگه مدتها با هم حرف نزنیم،اگه مدتها از هم خبر نداشته باشیم بازم عشقمون تموم شدنی نیس.میدونم هردومون بی صبرانه منتظر بهم رسیدنمونیم.اما از یه چیز خیلی می ترسم اینکه یه روزی دیگه قابل تحمل برات نباشم.خدا هیچ وقت اون روزو نیاره که میمیرم.
عشق تو امید زنده بودنه و امید تلاش دوباره. از تموم شکستام عبرت گرفتم و هر روز بیشتر از روز قبل شوق خوندن واسه رسیدن به هدف رو دارم.آره به قول تو میخوام از صفر شروع کنم ولی نگو نمیشه.که مطمئنم و امیدوار که شدنیه. نمیخوام نصیحتم کنی و نمیخوامم سرزنشم کنی،اصلا نمیخوام حرف امیدوار کننده برام بزنی چون میدونم از ته دل نمیگی همین بودنت برام یه دنیا امیده و روحیه. بذار امید داشته باشم کاری میکنم کارستون.ازتم هیچ انتظاری ندارم.میدونم نمیتونی بیای.میدونم.انتظار هیچ کاری ندارم ازت.فقط میخوام باورم کنی دوست دارم همین.
وقتی عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرود می آورد.

واسه رگبار واسه بارون چتر دستاتو میخوام واسه ی برف زمستون تب حرفاتو میخوام
واسه ی تموم عمر پیشم بمون من تو رو هر روز میخوام حتی نه یک روز در میون
واسه وحشت ازسیاهی برق چشماتو میخوام واسه ثبت بیگناهی حرف لبهاتو میخوام
چی میخوای صدای التماسمو چه عاجزانه میگه پیش من بمون
چی میخوای شکستن غرورمو شاید بشیم هم آشیون
گل یخ اگه بی همزبون نبود به خدا یخ نمیزد آدم خوب که یهو بد نمیشد سری به دوزخ نمیزد
اگه عشق سری میزد به آدما کسی سیا بخت نمیشد زندگی سخت نمیشد